آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

آنچه گذشت عید95

1395/1/21 11:09
نویسنده : مامان نسرین
907 بازدید
اشتراک گذاری

سلام و صد سلام به دوستان گلم. سال نو همه تون مبارک باشه انشاالله سال جدید پر از شادی و تندرستی براتون باشه. کمی خواستم از روزهایی که گذشت و تعطیلات عید بنویسم که هم یادگاری باشد برای گلکانم  و هم درد دلی با دوستان.

امسال برخلاف تمام سالهای قبل بعد از ازدواجمان هفته اول در تهران جلوس کردیم که هم بابا رضا تنها نباشد و هم بابا رضا تنها نباشد. تأکید از آن جهت است که تنها همین عامل توقف مان در تهران بود. بگذریم روزهای هفته اول هم خوب بود و هم نه. از آن جهت که سال اولی بود که در تهران مانده بودم و هوای شمال و خانواده و دلتنگی های زنانه. از طرفی خوب به خاطر آقا قاسمی دوست و همسایه عزیزمان که روزهای اول عید رو برامون قشنگ تر کرده بودن. مخصوصاٌ روز تولد بنده که در دوم فروردین قرار دارد و هر سال در غربت کامل جشنی گرفته میشد و امسال که غربتش هم بیشتر بود و بنده در لاک خویش آرمیده بودم که با اهل و عیال اومدن خونمون و کلی ترکوندند. یه روز هم باهاشون رفتیم بیرون که خیلی هوا سرد بود و باد داشت و مجبور شدیم زود برگردیم.

شام شب عید هم بسان سال قبل در خانه آقا قاسمی بودیم که خیلی مخصوصاً به عل کوچولو خوش گذشت از آن جهت که با آقای قاسمی یا همان عموی علی آقا ایاق شده بود. و الان هم که نیستن میره تو حیات خلوت و صداش میزنه. روز پنجم با استرس بسته بودن جاده به سمت شمال رفتیم. جاده کمی ترافیک بود ولی خوب رسیدیم.

شمال هم  چون عروسی دایی جان بهزاد بود برنامه زیاد بود و  ما کلاٌ نفهمیدیم هفته دوم چه گذشت. البته علی و آویسا کلی حال کردن و تو حیاط برای خودشون صفا می کردن. علی کوچولو هم با دایی جان محمد کلی ایاق شده بود و صبح هم یه سفر پیش دایی می خوابید و همش عمو صداش میکرد.

عروسی دایی بهزاد هم به خوبی برگزار شد. البته بماند دردسرهای آرایشگاه رفتن با آویسا و غرغرهاش، موندن علی پیش بابا ، شب عروسی ، شستن علی کوچولو با لباس ماکسی و....، شیطنت های بچه ها و در این حین کمک بابا رضا که بنده خدا مأمور نگهداری بچه ها تو ماشین شد.

ولی در کل همه چی خوب بود و خوش گذشت البته. یه روز هم به خاطر اینکه آویسا خانوم ناراحت نشن بردیمش ساحل نور. روز 12 فروردین هم برگشتیم.

صبح شنبه اداره و یخ بودن مهد، تب شب علی و سرما خوردگی آویسا خانم  که  مجبور شدم مرخصی بگیرم .

هنوز سال نو نشده مریضی ها شروع شد خدا عاقبت مون رو بخیر کنه.

علی و دایی جان محمد در عید

 

 

ادامه مطلب یادت نره       

عکس های عروسی

اینم روز مادر که در راه برگشت از نور کیک خریدیم و روز مادر رو در شبش جشن گرفتیم

مادرجونم روزت مبارک

پسندها (2)

نظرات (1)

مامان احسان
30 فروردین 95 18:50
سلام دوستم سال نو مبارك .ماشالله چه ماه شدن اين دوتا فرشته
مامان نسرین
پاسخ
سلام دوست خوبم سال نو شما هم مبارک